دو پیام کوتاه از صفحه فیس بوک شاهزاده رضا پهلوی

September 7th, 2010 | Uncategorized | 1 Comment »

 

 

حریم یک خانه بدون تفهیم اتهام از تعرض مصون است. ادامۀ تجاوز به حریم خانۀ آقای کروبی توسط رژیم جهت ایجاد وحشت یکی دیگری از اعمال رنج آور ناقض حقوق اولیۀ انسانی در ایران است. من از نیروی انتظامی می خواهم که حرمت مسئولیت خود را پاس دارند و حافظ زندگی و اموال با احترام به آئین دادرسی برای تمامی ایرانیان باشند.

 

 

 من نگران شیوا نظرآهاری هستم، فعال حقوق بشری که اکنون در زندان است و متهم به اقدام علیه حکومت که نهایت آن محکومیت به اعدام است. دفاع از حقوق انسانی ایرانیان نه جرم بر علیه خداست و نه حکومت؛ بلکه در راستای محترم شمردن اعلامیۀ جهانی حقوق بشراست. با امید به اینکه حقیقت و انصاف به زودی در مورد خانم نظرآهاری و تمامی ایرانیان اعمال شود.

 

صفحه فیس بوک شاهزاده رضا پهلوی

 

زنده باد شاهزاده رضا پهلوی

ماجرای دختر 22 ساله و لیسانسه که در خانه مردم کار می کند

September 7th, 2010 | Uncategorized | No Comments »

 

پارس دیلی نیوز:در چشمانش نگرانی موج می زند.نگران گریه های بی تابی نگار است.نگران حرف و حدیثهایی است که پشت سرش در آورده اند.نگران نگاههای سنگین نامردان روزگار است.نگران آزادی امیر است و از همه بیشتر نگران این است که آیا برای فردا کار گیرش می آید یا باید سر گرسنه روی بالش بگذارد.

 

 

سایت حکومتی جهان:دستکش هایش را از دستانش در می آورد.پوست دستش که بر اثر گرمای داخل دستکش پیر و چروک شده است را زیر آب سرد می برد تا شاید کمی از سوزش و خارش آنها بکاهد.تاولهای ریزی که لابلای انگشتانش زده شده دستانش را متورم و دردناک کرده است. به دستانش که نگاه می کنی تصور می کنی با زنی 40 ساله مواجه هستی اما وقتی چشمانت را بر روی صورتش خیره می کنی تازه متوجه می شوی با دختری کم سن و سال با صورتی ریز نقش که سنش را کمتر از حد واقعیش نمایش می دهد طرف هستی.

 

 

دختری 22 ساله که به تازگی لیسانسش را در رشته روانشناسی گرفته است و اگر مشکلی در زندگیش وجود نداشت قصد داشت با امتیاز شاگرد اولیش ادامه تحصیل دهد و فوق لیسانسش را هم بگیرد.اما حیف که سرنوشت برایش چیز دیگری رقم زده بود و تک دختر خانواده برای حفظ آبروی خود و همسرش مجبور به کلفتی در خانه های مردم شده بود.

 

 

با اینکه سن و سال زیادی نداشت اما تجربه های همین چند سال زندگی مشترک باعث شده بود آنقدر در زندگی پخته شود که متوجه باشد آبروی همسرش آبروی خود و زندگیش است و برای حفظ آن باید تا پای جانش تلاش کند. اینها را می توان از درد و دلی که شاید ماهها بر روی سینه اش سنگینی می کرد و نمی توانست آن را با آشنا و یا دوستی مطرح کند و مجبور شده برای غریبه ای که در خانه اش کلفتی میکند بیان کند فهمید.

 

 

از 16 سالگی همسر فعلیش خواستگار پر و پا قرصش بود ولی پدر و مادرش حتی اجازه خواستگاری به او را هم نمی دادند. وقتی هم که درسش تمام شد و وارد دانشگاه شد خانواده اش به این وصلت رضایت نمی دادند.حرفشان این بود که پسره نه تحصیلات دانشگاهی دارد و نه سربازی رفته است.علاوه بر اینها از خودش خانه مستقلی ندارد و باید در آپارتمان پدرش زندگی کند.

 

اما بالاخره با رضایت دختر و اصرار پسر خانواده اش تن به این وصلت داد اما با پسر شرط کردند که دخترشان در زندگی از گل نازکتر نشنود و همه امکانات رفاهی برایش مهیا باشد.

 

 

تا اینجای داستان چشمان دخترک برق خاصی داشت که ناشی از یاد آوری خاطرات خوب زندگیش بود اما به ناگه برق چشمانش با آه سوزناکی که از سینه اش بیرون داد کدر شد .

 

 

دخترک ادامه داد: آنقدر زندگیمان خوب بود و با آمدن نگار دخترم بهتر شد که پدر و مادرم کم کم باور کردند که در تصمیمشان در ازدواج من و امیر اشتباه نکردند.البته من همیشه از دست نیش و کنایه های خانواده همسرم دل چرکین بودم اما همه آنها را به حساب کهولت سن و بی حوصلگی می گذاشتم و به خانواده ام هیچ چیز نمی گفتم تا اینکه یک روز با یک زنگ تلفن ورق زندگیم برگشت و از این رو به آن رو شد.

 

 

امیر با پسری 20 ساله تصادف کرده بود و پسر در دم جان باخته بود .با اینکه قتل غیر عمد تشخیص داده شد اما به خاطر عدم رضایت خانواده پسر و نداشتن پول دیه امیر راهی زندان شد و من و نگار 7 ماهه ماندیم به امان خدا.قرار گذاشتیم به خانواده هایمان بگوییم گه امیر به ماموریت کاری رفته است و شاید بازگشتش به طول بیانجامد اما این تازه اول بدبختی من بود.امیر که در زندان بود و دستش از همه جا کوتاه و من هم بیکار با یک بچه نوزاد.یک ماه را با پس انداز اندکم سپری کردم اما برای ماه بعد معطل مانده بودم .تصمیم گرفتم سراغ کار بروم.به هر جا فکر کنید سر زدم.از مهد کودکها تا مدارس و مراکز مشاوره.اما همه می گفتند این چند ساله آنقدر فارغ التحصیل روانشناسی داشته اند که هیچ کاری برای من نمانده است.ماه دوم هم به نیمه رسید اما من هنوز بیکار بودم و نگار هم به یک سری وسایل و لباس احتیاج داشت.چند بار وسوسه شدم که به خانواده ام جریان را بگویم اما مطمئن بودم همین اطمینان اندکی را هم که به امیر پیدا کرده اند از دست خواهند دادو دیگر اجازه زندگی من و امیر را با هم نمی دهند.

 

 

بالاخره دل به دریا زدم و در محله های دورتر از خانه خودمان اعلامیه کار در منزل بر روی دیوارها چسباندم.اوایل خیلی کم با من تماس می گرفتند اما کم کم که به کارم آشنا شدند مشتری پیدا کردم .اوایل نگار را هم با خودم با خانه های مردم می بردم اما متوجه شدم که مردم دلشان می خواهد من شش دنگ حواسم پیش کار باشد و به نگار توجه نکنم برای همین هر روزی که به سر کار می رفتم نگار را به بهانه پروژه دانشگاهی پیش مادرم می گذاشتم.

 

 

فشار کار ومتلکهای صاحب کاران از یک طرف و شک مادر شوهرم از نبود من در خانه از طرف دیگر باعث شد چند بار تصمیم بگیرم که این کار را رها کنم اما برای اینکه کمی خیال امیر را در زندان راحت کنم به او گفته بودم نزد یکی از اساتید دانشگاه کار می کنم .برای همین مجبور به ادامه این کار با مشقتهایش شدم.

 

 

وقتی از سختیهای کارش پرسیدم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :خیلی ها به یک دختر جوان فقط به چشم یک کارگر خانه نگاه نمی کنند و انتظارات بی جای دیگری هم از آدم دارند.از همه بیشتر این نگاههای سنگین و این انتظارات مرا زجر می دهد.من اگر می خواستم چنین کارهایی بکنم که این همه سختی کار کردن را به دوش نمی کشیدم اما خانواده امیر همین فکر را در مورد من می کنند و برایم خط و نشان کشیده اند که اگر باز هم از خانه بیرون بروم آنها مرا از خانه خودم بیرون می اندازند و دیگر مرا به عنوان عروسشان قبول ندارند.اما شما به من بگویید چه کار کنم تا هم بتوانم در خانه باشم و هم بتوانم خرجی زندگیم را در بیاورم؟

 

 

دستانش را در دستم می گیرم تا شاید کمی اورا تسلی خاطر دهم اما این کار من باعث شد که اشکانش سرازیر شود و با ناامیدی بگوید :من نمی دانم امیر تا کی باید در زندان بماند و چگونه باید پول دیه او را فراهم کنم.خانواده پسر هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند.شبها آنقدر خسته ام که حتی توان شیر دادن به نگار را هم ندارم و بی حوصله می شوم و با کوچکترین گریه نگار او را دعوا می کنم.

 

 

همانطور که اشکهایش از چشمایش سرازیر است از من عذر خواهی می کند و دوباره دستکش هایش را بر دست می کند و مشغول به کار می شود. در چشمانش نگرانی موج می زند.نگران گریه های بی تابی نگار است.نگران حرف و حدیثهایی است که پشت سرش در آورده اند.نگران نگاههای سنگین نامردان روزگار است.نگران آزادی امیر است و از همه بیشتر نگران این است که آیا برای فردا کار گیرش می آید یا باید سر گرسنه روی بالش بگذارد.

 

 

رضا علوی روانشناس و استاد دانشگاه در مورد زنان کارگر می گوید:این دسته از زنان در مقایسه با افرادی که کارهای رسمی و مورد قبول جامعه را دارند از موقعیت اجتماعی پایین تری بر خوردارند و بی شک احساس داشتن موقعیت پایین نسبت به دیگران باعث ایجاد نوعی ناامیدی و افسردگی در آنها می شود.

 

 

علوی ادامه می دهد:این افراد اغلب در آمد کمی در قبال انجام دادن کار زیاد دریافت می کنند و نمی توانند آنچنان که باید به خود توجه کنند. یعنی نه از لحاظ تغذیه ای و نه از لحاظ سلامت روحی و ظاهری اهمیتی به وضع خود نمی دهند و همین موضوع آنها را شکننده تر و حساس تر می کند.

 

 

این استاد دانشگاه معتقد است :یک زن به هر دلیلی که مجبور است در خانه های مردم کار کند اگر خانواده اش به او بها دهند و کارش را باعث سرشکستگی خانواده ندانند و بر عکس با قدر شناسی به این زن روحیه دهند باعث می شود مقدار زیادی از تالمات روحی و جسمی وی کاسته شود و کمتر احساس یاس و ناامیدی کند.

 

مادر منصور اسانلو: هر چه زودتر پسرم را آزاد کنید

September 7th, 2010 | Uncategorized | No Comments »

 

پارس دیلی نیوز به نقل از رادیو فردا نوشت:منصور اسانلو رئیس هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه که حدود سه سال پیش به اتهام اقدام علیه امنیت داخلی و تبلیغ علیه نظام به پنج سال حبس محکوم شده بود، چند هفته پیش، یکسال دیگر به دوره حبسش اضافه شد و همچنان در زندان است.

 

 

منصور اسانلو که در میان اتحادیه های بین المللی کارگری شخصیتی شناخته شده است، در زندان دچار ناراحتی‌های حاد مختلفی است. «فاطمه گُلگَزی» مادر منصور اسانلو در گفت وگو با رادیو فردا، از وضعیت فرزندش و ملاقات اخیر خود با وی می گوید.

 

 

 

فاطمه گُلگَزی:‌پانزده روز پیش توانستم به ملاقاتش بروم، آن هم در حالی که بدون دلیل یک سال حکم زندان او را افزایش داده اند. من هم از غصه قرص اعصاب خورده بودم.

 

 

وضعیت آقای اسانلو در آخرین ملاقاتی که با ایشان داشتید چگونه بود؟

 

 

خوب از آن جایی که ماه رمضان بود و مثل این که همه روزه هستند، کمی کسل بود و مثل همیشه نبود. گفتم: مادر، برای چی به شما دوباره یک سال زندانی دادند، گفت که مادر خودت میدانی دیگر، بی گناه، به من دوباره یکسال زندانی دادند.

 

 

به چه دلیل وکیل آقای اسانلو امکان نیافتند که پرونده را ببینند و در دادگاه حضور پیدا کنند؟

 

 

وقتی رفته بودند، اول اینکه راهشان نمی دهند، به سختی راه می دهند. (منصور) اسانلو گفت که فقط آمدند من را دیدند. بعد می گویند که ما می رویم حالا که پرونده را ببینیم. هر کاری می کنند را هم نشان نمی دهند. لابد حالا پرونده ای باید وجود داشته باشد که نشان بدهند. گفته بودند شما حق دیدن پرونده را ندارید. اصلا هیچ موقع ما دادگاهی ندیدیم. هیچ موقع هیچ اطلاعی به ما نمی دهند. خودسرانه این کار را می کنند. مثل اینکه خود زندانبان ها این دفعه این کار را کردند، یعنی خودشان بریدند و خودشان هم دوختند برای پسر من.

 

 

آقای اسانلو اکنون در زندان رجایی شهر در بند عمومی هستند؟

 

 

پیش سیاسی های قبل از انتخابات و بعد از انتخابات است. ما پانزده روز یک بار می توانیم برویم که خیلی راه دور است. مثلا چون یک مادرم و خیلی خسته می شوم، ماهی یک بار یا دو ماهی یک بار می روم.

 

 

تماس تلفنی دارید با آقای اسانلو، یا ایشان تماس تلفنی با منزل و با شما دارند؟

 

 

متاسفانه الان پنج، شش روز هست که به من زنگ نزدند. صدایشان را نشنیدم که بدانم حالشان چطور است. منتهی می دانم که به خاطر این قلب و کمر و دیسک و این ها، ایشان چون ماه رمضان هم هست، خب خیلی زجر می کشند، این را من می دانم واقعا، چون یک مادرم.

 

 

خانم گلگزی، با توجه به این که پیشتر یک کمیسیون پزشکی به دلیل وضعیت جسمانی و ناراحتی های حاد آقای اسانلو طی گزارشی رای به آزادی ایشان داده بود، آیا تصور می کنید این امر محقق شود؟

 

 

متاسفانه عوض اینکه ایشان را آزاد کنند، پسر من گفت اتفاقا یک سال هم زندانی به من اضافه کردند و من دارم اینجا بیگناه یک سال زندانی می کشم. یعنی یک سال از عمر بچه من باز دوباره بیهوده از بین دارد می رود.

 

 

شما به عنوان مادر آقای اسانلو، رییس هیات مدیره سندیکای شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه چه خواسته ای از مسئولان و چه پیامی برای آنها دارید؟

 

 

من اتفاقا از مسئولان می خواهم که هر چه زودتر بچه من را آزاد کنند. بچه من بیگناه آنجا افتاده، آخر پنج سال از عمرش بیهوده از بین رفت، الان یکسال هم اضافه کرده اند.

 

 

یک بررسی بکنند و ببینند آخر برای چه؟ بعد هم جواب این نامه های من را یک بار این ها نداده اند. تمام دادگاه ها، به تمام سران (نظام) من نامه نوشته ام، شاید اصلا پاره کرده باشند ریخته باشند دور، بگویند مثلا اصلا اینها پیگیر نیستند. یعنی تمام مدت، آن چه که پنج سال، ما پیگیر این بچه بودیم و هستیم و تا جان در بدنم هست هستم، که ببینم آخر می خواهند چکار کنند.

 

 

اصلا گوش نمی دهند به حرف من، فقط میخواهم هر چه زودتر ایشان را آزاد کنند، هر چه زودتر برای این که ایشان بالاخره خسته شده اند، بالاخره موهای سرشان سفید شده، لاغر شده اند، قلبشان است، ریه هایش است. من یک مادرم. می فهمم. (منصور اسانلو) خیلی گرفته است. از نظر روحی خوب است البته اما بالاخره در زندان است، جسمش ناراحت می شود. من هر چه زودتر از مسئولان می خواهم یک فکری برای آقای اسانلو کنند و هر چه زودتر آزاداش کنند.

کتاب زمان انتخاب به قلم شاهزاده رضا پهلوی

September 6th, 2010 | Uncategorized | No Comments »

 

برای دریافت کتاب زمان انتخاب به قلم شاهزاده رضا پهلوی به لینک زیر مراجعه فرمایید:

 

http://www.4shared.com/file/wYjwhzqm/471_Zamane_Entekhab.html

 

 

زنده باد شاهزاده رضا پهلوی

به قفسه اسباب بازی کودک یک جان باخته عاشورا نگاه کنید

September 6th, 2010 | Uncategorized | No Comments »

 

پارس دیلی نیوز:مسیح علی نژاد :خبرها در ایران چنان شتابی دارند که من از شدتِ دلتنگی های نگین، دختر شبنم سهرابی زنی که زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شده بود، جا مانده ام. تو که نه خبرنگاری، نه عکاس و نه مدعیِ هیچ یک از ادعاهای ما مدعیان عرصه خبر و نظر، در ایران پای کامپیوتر نشسته ای و این درست عین نوشته توست که تعادلِ از دست رفته ام رابه من برمی گرداند: « سرعت اینترنت اینجا خیلی پایین است، دیروز نگران روزقدس و کروبی بودم و نتوانستم عکس هایی که وعده داده بودم را برایت ایمیل کنم اما این هم عکسهایی از نگین و خانه شبنم سهرابی.»

 

عکس ها را یکی یکی نگاه می کنم و باورم می شود که:سبز یعنی احساس مسولیت. چون تو با احساس مسولیتی ناب، در و دیوار و اتاق و آدم هایی که بعد ازرفتن یک مادر دارند در هیاهوی شهر، با خاطره شان زندگی می کنند را به تصویر کشیده ای. همه عکس ها یک سو و این عکس چیز دیگری است. حتی تکان دهنده تر از عکس های خود نگین و چشم های غمگین او. پرمعنا تر از آن عکسی که مادر شبنم با التماس از پزشکی قانونی گرفته بود. همان عکسی که پزشکی قانونی از جسد شبنم تهیه کرده بودند اما بر بالای عکس نوشته بودند: «عکس مورد ادعا».

 

به این عکس خوب نگاه می کنم که تو در توضیح آن نوشته ای: «کفش های شبنم اینجاست». در طبقه انتهایی قفسه‌ ی پر از اسباب بازی، این کفش های مادراست که لابلای باقی اشیاء و اسبابِ دوست داشتنی یک کودک هفت ساله جا خوش کرده است. کودکان در قفسه های اسباب بازی شان، دوست داشتنی ترین چیزها و دلنشین ترین اشیا را نگاه می دارند و برای نگین کفش های مادری که زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شده است، یک اسباب بازی شیرین است. یک خاطره دلنشین است، یک حسرت است برای  روزها و راه های رفته با مادر.  برای من این کفش ها حکایت  همان راه های نرفته است که باید با هم و در کنار هم برویم.

 

دوباره می نشینم و به صدای ضبط شده نگین هفت ساله که در لپ تاپم جا مانده است گوش می دهم وقتی که می گوید: «آخه من مدرسه را دوست ندارم.» می گویم «ولی مدرسه به تو یاد می دهد به هر کسی که دوست داری نامه بنویسی». می گوید: «من دوست دارم به مادرم نامه بنویسم ولی مادم مرده» و این کلمه ی «مرده» را چنان کودکانه کش می دهد که آدم می ماند چه بگوید تا کودکی را راضی کند که اول مهر بدون مادر به مدرسه ای برود که در آن به کودکان یاد می دهند «بهشت زیر پای مادران است» اما خودشان مادری را زیرچرخ های ماشین شان له می کنند و بعد برای مادر دیگری که شاهد این شهادت بوده است را زندانی می کنند و زندگی را برای کودکان شان جهنم…..

 

پی نوشت:

 

سبز یعنی احساس مسولیت. سبز یعنی سبز کرن ، یعنی آگاه کردن حتی یک نفر.

 

اینترنت خودش می تواند حلقه وصل باشد میان کسانی که اینترنت ندارند و مردمی که به عنوان طبقه متوسط شهری تعریف شده اند.

 

از این پس از عکس ها و نوشته ها و کارهایی که دوستان سبز در ایران انجام می دهند با اجازه و هماهنگی خودشان در اینجا بیشتر خواهم گفت . این عکس یکی از آنهاست که من آن را کوچک و بی مقدار نمی بینم. حضور یک روزه یک نفر در کنار دختر یکی از کشته شده های عاشورا را هم بی مقدار نمی بینم. از این پس بیشتر از شهروندان سبزی که احساس مسولیت می کنند می نویسم و ضرورت تقویت شبکه های اجتماعی. از این پس نامشان را می گذارم سبزهای امیدوار و بیشتر از آنها خواهم نوشت. از کسانی که شاید گزارشگر درد در ایران باشند اما از نفس نمی افتند و نمی ترسند و کارهای ناب می کنند. به کسانی که به اینترنت دسترسی ندارند نزدیک می شوند و در موردشان خبررسانی می کنند. خبر کسانی که وصل به دنیای اخبار و رسانه نیستند را سینه به سینه اطلاع رسانی می کنند. به جای ساختن جهان گاهی باید جهان کوچک دور و بر خودمان را بسازیم.

 

اگر کسی مایل بود با این عکس ها و صدای نگین دختر شبنم یک کلیپ بسازد خبر دهد تا با اجازه و هماهنگی خودشان این کار هم انجام شود. شاید به مدرسه علاقمندش کند.

 

***

 

عکس های نگین دختر شهید شبنم سهرابی که امروز با سرعت پایین اینترنت در ایران دوستی برایم فرستاد و نوشت: به سختی می شود ایمیل کرد. دانه دانه می فرستم.  می نویسم مبادا تو به سختی یک عکس را آپلود  کنی و ما به راحتی از کنارش بگذریم. بفرست تا حداقل تا اول مهر ما با نگین باشیم و او احساس تنهایی نکند.

 

 

دیدار مادران پارک لاله با مادر فرزاد کمانگر معلم اعدام شده

September 6th, 2010 | Uncategorized | No Comments »

 

پارس دیلی نیوز:تعدادی از مادران پارک لاله (مادران عزادار) از سلطنت رضایی(مادر فرزاد کمانگر) که اخیراً در تهران جراحی چشم انجام داده ،

 

عیادت کردند. مادران در این دیدار ضمن دلجویی از خانم رضایی وهمدردی با وی، غم و اندوه خود از اعدام فرزاد و دیگر زندانیان کُرد را ابراز داشتند. مادارن پارک لاله حمایت و پشتیبانی مادران عزادار از یکدیگر در سراسر ایران را ضروری دانستند و بر حق خود در پیگیری ظلمی که برخود و فرزندان رفته تاکید کردند.

 

سلطنت رضایی نیز با سپاس از حضور مادران و همدردی‌هایی که طی این مدت با وی صورت گرفته است گفت: همه‌ی ما به نوعی درد زندان یا مرگ فرزندان و عزیزان‌مان را تجربه کرده‌ایم و همدردیم. برای من آن دختر جوانی که درخیابان‌های تهران تیر خورد و کشته شد با پسرم که یعد از چهار سال تحمل زندان و شکنجه پای چویه‌ی دار رفت فرقی ندارد و همه فرزندان من هستند.

 

 

وی در ادامه گفت: پسرم را به ناحق اعدام کردند و حتی جنازه اش را تحویلمان نداند. چهار روز همراه بقیه خانواده ها در زندان اوین بودیم جوابی ندادند. به مجلس رفت

 

یم و آنجا استاندار کردستان هم حضور داشت. به او گفتم به اینجا می گویند خانه ی ملت. اینجا جای من است نه شما! همین آقا گفت اگر جنازه‌ها را تحویل‌تان بدهیم کردستان یکپارچه آتش می‌شود. بروید بعدا قبرها را نشان تان می دهیم. من هم گفتم گلی پرورش دادم و آن را تقدیم کردستان کردم. افتخارش برای من و شرمش برای شما.

 

 

 

بعد از چهلم هم به استانداری کردستان مراجعه کردم و گفتم قول دادید قبر فرزندم را نشانم دهید. استاندار باز جواب سربالا داد و گفت قبرشان را نشان‌تان دهیم می‌شود محل برپایی تجمع. تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که برای کم شدن عذاب قیامت شان دعا کنم. این حرف را که زد بلند شدم و با مشت روی میزش کوبیدم و گفتم قیامت اینجاست. اصلا من مشتی خاک نمی خواهم. پسر من در دل مردمش زنده است. از اتاق بیرون آمدم و از ساختمان استانداری که خارج شدم دیدم تعداد زیادی مامور آماده باش ایستاده اند. با صدای بلند گفتم قدرت یک مادر فرزنده مرده را ببینید که از ترس‌شان این همه مامور برایش آورده اند. یکی از نگهبانان زن دستم را گرفت و در حالی که خودش اشک می ریخت گفت مادر جان آرام باش، برو نگذار دستشان به دستت بخورد.

 

 

 

در ادامه ی این دیدار یکی از مادران که فرزندنش مدتی در زندان با فرزاد کمانگر همبند بوده ، خاطراتی را از زیان پسرش در تعریف از رفتار و منش فرزاد بیان داشت و گفت پسرم از شنیدن خبر اعدام فرزاد بسیار ناراحت شد . او احترام خاصی برای فرزاد قائل است و او را سمیل یک تا انسان دلسوز و آزاده می داند .

 

 

 

در پایان مادران بر خواسته های قانونی و برحق خود تاکید کردند وبار دیگر هم قسم شدند که تا پای جان از خون پاک فرزندان شان نگذرند.

 

پسر سکینه محمدی آشتیانی از اعدام ساختگی مادرش خبر داد

September 6th, 2010 | Uncategorized | No Comments »

پارس دیلی نیوز به نقل از رادیو فردا نوشت:پسر سکینه محمدی آشتیانی، زن محکوم به اعدام در ایران، سه شنبه در گفت و گو با روزنامه بریتانیایی گاردین از تدارک مراسم اعدام ساختگی برای مادرش توسط مأموران زندان خبر داد.

 

 

سجاد قادری، پسر ۲۲ ساله خانم محمدی آشتیانی به گاردین گفت که مأموران زندان روز شنبه به خانم آشتیانی خبر دادند که بامداد یکشنبه به پای چوبه دار خواهد رفت و به همین جهت خانم آشتیانی وصیت نامه خود را تهیه کرده و در ساعات اولیه روز یکشنبه از هم‌بندانش خداحافظی کرده بود.

 

 

تدارک دیدن اعدام ساختگی چند روز پس از زمانی انجام شد که مقامات زندان از دیدار خانم محمدی آشتیانی با فرزندانش ممانعت به عمل آوردند. سجاد می‌گوید مأموران زندان به آن‌ها گفته بودند که مادرشان مایل به دیدار آن‌ها نیست و این در‌حالی است که پس از آن خانم محمدی آشتیانی نیز اعلام کرد که به او گفته شده بود که کسی به دیدارش نیامده است.

 

 

سجاد که پس از این اعدام ساختگی با مادرش تماس تلفنی داشته است، اعلام کرد که از صدای مادرش بر می‌آمد که تحت فشار روانی است.

 

 

او می‌گوید: «آن‌ها (مقامات مسئول) از اعتراض‌های بین‌المللی در مورد پرونده مادرم خشمگین هستند و برای همین از او انتقام می‌گیرند».

 

 

با این‌حال سجاد می‌گوید که کمپین‌های بین‌المللی برای آزادی مادرش تنها دلیلی است که وی تا کنون اعدام نشده است و می‌افزاید: «از همه در سراسر جهان خواهش می‌کنم که به حمایت خود از مادرم ادامه دهند. این تنها راهی است که ممکن است بتواند موجب بخشوده شدن مجازات اعدام او شود».

 

 

سجاد همچنین در گفت و گو با رادیو فردا گفته است که روز سه شنبه به دفتر قوه قضائیه تبریز مراجعه کرده است و به او گفته‌اند که پرونده قتل پدرش مفقود شده است و تنها پرونده سنگسار در دسترس است.

 

وی علاوه بر این از هجوم مأموران لباس شخصی به منزل جاوید کیان، یکی از وکلای خانم محمدی آشتیانی در هفته گذشته خبر داد و گفت که مأموران برخی از مدارک از جمله کامپیوتر و مدرک برائت خانم سکینه محمدی آشتیانی از قتل همسرش را مصادره کردند. سجاد می‌گوید که نسخه دیگری از این پرونده وجود ندارد.

 

 

سجاد می‌افزاید که خانواده خانم آشتیانی در تلاش هستند تا پرونده مفقود را پیدا کنند و تأکید می‌کند که در غیر این صورت امکان دارد «جمهوری اسلامی» پرونده را «دستکاری» کرده و حکم اعدام و سنگسار خانم محمدی را دوباره تأیید و اجراء بکند.

 

 

او در این مورد می‌گوید: «آن‌ها در مورد اتهاماتی که به مادرم وارد می‌کنند، دروغ می‌گویند. او از اتهام قتل پدرم تبرئه شده بود اما اکنون مقامات علیه مادرم پرونده سازی می کنند».

 

 

سجاد در همین مورد به گاردین گفته است: «آن مدارک، مدارک و شواهد غیرعادی نبودند. آن‌ها فقط مدارک رسمی در مورد حکم مادرم بودند. آن‌ها می‌خواهند تمام مدارک را نابود کنند زیرا می‌دانند که در آن مدارک دارای تضاد و موارد اختلافی زیادی هستند».

 

 

وی از جمله این تضاد‌ها به عدم ذکر نام طرف مقابل خانم آشتیانی در اتهام زنایی که به او وارد شده است، اشاره می‌کند.

 

 

سکینه محمدى آشتیانى، که از سال ۱۳۸۴ در زندان به سر می‌برد متهم به زنای محصنه است؛ وی پیش از این برای این اتهام ۹۹ ضربه شلاق خورده بود اما بار دیگر با باز شدن پرونده قتل همسرش، پرونده دیگرش دوباره به جریان افتاد و درحالی که پیشتر متحمل مجازات شده بود، این بار به سنگسار به اتهام زنا و اعدام با دار به اتهام قتل همسرش محکوم شد.

 

 

پرونده این مادر ۴۳ ساله اعتراض‌های جهانی را به همراه داشت. کشورهایی نظیر آمریکا، بریتانیا، فرانسه و آلمان به این حکم اعتراض کردند و کشور برزیل نیز اعلام کرد که خانم محمدی آشتیانی را به پناهندگی خواهد پذیرفت که این پیشنهاد توسط جمهوری اسلامی رد شد.

 

 

همچنین انتشار این خبر همچنین کمپین‌های اعتراضی متفاوتی را در نقاط مختلف جهان بر علیه حکم سنگسار به دنبال داشت.

 

 

همچنین سازمان‌های حقوق بشری و شخصیت‌های مختلف جهانی نیز در نامه‌ها و بیانیه‌های متفاوتی خواستار آزادی خانم محمدی آشتیانی شدند.

 

 

در همین راستا، کارلا برونی، همسر نخست وزیر فرانسه نیز در نامه‌ای خواستار توقف حکم سنگسار خانم محمدی آشتیانی شد که این نامه با واکنش تند روزنامه کیهان مواجه شد و این روزنامه در مطلبی تحت عنوان «فواحش هم وارد داد و قال حقوق بشر شدند»، خانم برونی را «فاسد الاخلاق» خواند و «مستحق مرگ» دانست که فرانسه نیز در پاسخ این توهین را «غیر قابل قبول» خواند.

 

 

در حال حاضر حکم سنگسار خانم محمدی آشتیانی به طور موقت متوقف شده است، اما حکم اعدام او توسط دار همچنان قابل اجرا است.